حكيم ابوالقاسم فردوسى
851
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دگر گفت روز تو اندر گذشت * زبانت ز گفتار بيكار گشت هرانكس كه او تاج و تخت تو ديد * عنان از بزرگى ببايد كشيد كه بر كس نماند چو بر تو نماند * درخت بزرگى چه بايد نشاند دگر گفت كردار تو باد گشت * سر سركشان از تو آزاد گشت ببينى كنون بارگاه بزرگ * جهانى جدا كرده از ميش و گرگ دگر گفت كاندر سراى سپنج * چرا داشتى خويشتن را برنج كه بهر تو اين آمد از رنج تو * يكى تنگ تابوت شد گنج تو نجويى همى نالهء بوق را * بسند آمدت بند صندوق را دگر گفت چون لشكرت بازگشت * تو تنها بمانى برين پهن دشت همانا پس هر كسى بنگرى * فراوان غم زندگانى خورى [ شيون كردن مادر و زن اسكندر بر او ] ازان پس بيامد دوان مادرش * فراوان بماليد رخ بر برش همى گفت كاى نامور پادشا * جهاندار و نيك اختر و پارسا به نزديكى اندر تو دورى ز من * هم از دوده و لشكر و انجمن روانم روان ترا بنده باد * دل هرك زين شاد شد كنده باد از ان پس بشد روشنك پر ز درد * چنين گفت كاى شاه آزاد مرد جهاندار داراى دارا كجاست * كزو داشت گيتى همى پشت راست همان خسرو و اشك و فريان و فور * همان نامور خسرو شهر زور ديگر شهرياران كه روز نبرد * سرانشان ز باد اندر آمد بگرد چو ابرى بدى تند و بارش تگرگ * ترا گفتم ايمن شدستى ز مرگ ز بس رزم و پيكار و خون ريختن * چه تنها چه با لشكر آويختن زمانه ترا داد گفتم جواز * همى دارى از مردم خويش راز چو كردى جهان از بزرگان تهى * بينداختى تاج شاهنشهى درختى كه كشتى چو آمد ببار * دل خاك بينم ترا غمگسار چو تاج سپهر اندر آمد به زير * بزرگان ز گفتار گشتند سير نهفتند صندوق او را به خاك * ندارد جهان از چنين ترس و باك ز باد اندر آرد برد سوى دم * نه دادست پيدا نه پيدا ستم نيابى بچون و چرا نيز راه * نه كهتر برين دست يابد نه شاه همه نيكوى بايد و مردمى * جوانمردى و خوردن و خرّمى جز اينت نبينم همى بهرهيى * اگر كهتر آيى و گر شهرهيى اگر ماند ايدر ز تو نام زشت * بدانجا نيابى تو خرّم بهشت چنين است رسم سراى كهن * سكندر شد و ماند ايدر سخن چو اوسى و شش پادشا را بكشت * نگر تا چه دارد ز گيتى بمشت بر آورد پر مايه ده شارستان * شد آن شارستانها كنون خارستان بجست آنچ هرگز نجستست كس * سخن ماند ازو اندر آفاق و بس سخن به كه ويران نگردد سخن * چو از برف و باران سراى كهن گذشتم ازين سدّ اسكندرى * همه بهترى باد و نيك اخترى